تبلیغات
نوجوان (◡‿◡) - اولین

اولین

دوشنبه 17 اسفند 1394 05:25 ب.ظ

نویسنده : melika. m
اینم اولین پست!
این نوشته خاطرات یه سفر منه که اینجوری نوشتمشون
امیدوارم خوشتون بیاد

"پلک هایم را به زور باز می کنم و برای لحظه ای بیشتر ماندن در آن حال و هوا تقلا می کنم ، ولی فایده ای ندارد.در دلم به درس و کتاب و مدرسه بد و بیراه می گویم.
...وقتی به مدرسه می رسم دیگر خوابم نمی آید و یادآوری خنده ها و خاطرات خوبم مرا وادار می کند تا قدم هایم را سریع تر کنم.
لحظه ای که قدم در مدرسه می گذارم نفس عمیقی می کشم و حال خوبی پیدا می کنم.
...دقیقه ها و ساعت ها پشت سر همدیگر گذشتند و حالا به پایان راه امروزم در خانه ی دومم رسیدم.دارد حوصله ام سر می رود
که هیاهوی بچه ها من را کنجکاو می کند...
...به آرامی دستم را برای برداشتنش دراز می کنم و او را داخل گلدانی که از سه لاستیک تشکیل شده می گذارم.زیر تمام ناخن هایم خاک رفته ، به خاطر همین به سمت آبخوری می روم تا دست هایم را بشویم...
که دیدم بله!
جلوی مانتوم قرمز شده کفشم هم رنگ قرمز لاستیک های تازه رنگ شده رو گرفته!از اون حال و هوای شاعرانه بیرون اومدم و خودمو لعنت کردم که چرا من برای رنگ کردن لاستیکا پیشقدم شدم.بیشتر رنگ مانتو و کفشم رفت ولی خب بازم یکم موند.
وقتی داشتم به سمت بچه ها می رفتم تا کیفم رو بردارم دیدم دوباره همشون دارن به من می خندن.هر چی فکر می کردم چیزی به ذهنم نمیمومد.بچه ها که فهمیدن خنگ تر از این حرفام اومدن جلو و به مقنعه و مانتو و شلوارم اشاره کردن.یه نگاه کردم و دیدم وااااااااااااااااااااااااای!!!!!!!!!!؟
عین این مومیایی ها انگار رفتم تو گچ!تمام پشت مانتو و مقنعه و شلوارم سفید بود!کی اینجوری شدم ، نمیدونم!؟!
با قدم های سنگین و نفس های صدا دار که مثلا بگم من الان عصبانیم راه رفته رو برگشتم.بعد از اینکه مطمئن شدم مشکلی نیست اومدم بیرون و در همین لحظه زنگ مدرسه خورد و ...
دوباره فاجعه ی منا رخ داد!بچه ها کرور کرور از در ساختمون اصلی میومدن بیرون.خب چرا؟واقعا چرا؟ یکی نیست بگه خواهر
من خیر سرت دختری!چرا عین این آدمخوار های وحشی آمازون میای بیرون؟!
خلاصه دیگه ،ما اومدیم خونه و دیدیم مامان چمدون بسته!گفتم حتما می خواد بره سفر کاری ، ولی مامان زنگ زد و گفت آماده بشو تا 2 ساعت دیگه میریم ..........  .(فضولا،بهتون نمیگم کجا ، ولی بدونید تا اونجا 6 ساعت راه بود!)
ساعت حرکت شد و راه افتادیم.توی راه ، خورشید خیلی قشنگ غروب کرد ، چشمک زنان به من و زمین ، از لای ابرهای پاره خداحافظی می کرد و نوید فردایی بهتر می داد.ابرها ، مانند بادیگارد مراقب خورشید بودند و او را به سمت پایین هدایت می کردند و نمی گذاشتند کسی چهره ی گندمکون او را ببیند ، فقط می گذاشتند دست های زیبا و زندگی بخشش روشنایی چشمانت شوند.سرم را به شیشه تکیه می دهم و به قطرات زلال باران نگاه میکنم.به این نتیجه رسیدم که ابر ها هم مثل ما آدم ها هستند. بعضی از آنها انقدر مهربانند که از رفتن خورشید اشک می ریزند و بعضی انقدر سنگ  دلند که این یاقوت آسمان را به قعر کوه ها می برند.چه دنیای عجیبی!هر جای آن چیزی میبینی و در جای دیگر ان چیز دیگری می شنوی ، و ما آدم ها چیننده و شروع کننده ی این بازی بی رحم هستیم. انی که آن بالاست این را نمی خواست ، نه ! قطعا نمی خواست.او دوست داشت همه ی ما مانند این قطره ی باران پاک و زلال باشیم ولی ما این اب پاک و زلال را گل آلود و زشت کردیم.عجب دنیایی است ! ما در ان زندگی می کنیم تا روزی از دستش فرار کنیم.یعنی برای فرار از ان هم باید در آن باشیم...
ای کاش دفتر خاطراتم را همراهم می آوردم.شاید با نوشتن و سیاه کردن ان سفیدی ها کمی خودم را اروم کنم.
در همین فکر و خیال ها بودم که یکدفعه بوم بوم بوم...
از جا پریدم دستم رو روی قلبم گذاشتم.یکی نیست بگه آهای ملت ، اگه می خواین آهنگ شیش و هشت بذارید ، خب بذارید! ولی قبلش یه خبری ، دستی ، جیغی چیزی بکشین تا حال شاعرانه مردم خراب نشه!
ادامه در پست بعدی!...............(دیگه زیاد میشه!)




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 22 بهمن 1395 11:46 ب.ظ